دیشب درحالیکه در اعماق یه خواب سنگین و آروم معلق بودم، با ضربه ناگهانی و مهیب یه صدای بلند از خواب پریدم. به حدی ترسیده و غافلگیر شده بودم که حتی نفهمیدم چطور خودم رو از رختخواب به کلید روی دیوار رسو نسیان...
به طور اتفاقی یاد اون روز توی هتل افتادم. تنها، حوالی ساعت هشت و نه شب، بعد از اون جلسه چرند مزخرف با مصطفی و دست آخر قرار بر این شد که از محافظهکاریهای امن زندگی بیرون بکشم و دست به کاری ببرم که ب نسیان...